سلام مهربون پیشنهاد میدم دنبال احساسی باشی که از این حس خارجت کنه من هر وقت دلگیر میشم شعر میخونم اینقدر که ...... گاهی غمم بزرگ تر میشه گاهی هم آروم میشم... به قول معروف یا رومی روم یا زنگی زنگ برقرار باشی
هیچ دستی وهیچ اغوشی به گرمی اغوش خدا نیست کمی توجه کن گرماشو روی پوستت حس میکنی تکیه کن بهش... اسمان دلت افتابی و امید بر این که مژه هایت هیچ وقت بارانی نباشد موفق باشید
سلاممم.نیستی؟؟؟منم نمی دانم چرا همه یه جوری شدند؟؟؟!!!نبینم ناراحتی؟ زندگی همچون بادکنکی است که همیشه ترس از ترکیدن آن،لذت داشتنش را از بین می برد.[گل]
من اسممو از خانومی به مامان مطلقه مو فرفری تغییر دادم. میدونی امی من این آغوشو که ازش نوشتی پیداش کردم اما فاصله من تا اون خیلی خیلی زیاده.. من کجا و اون کجا!!! این بیتر دلمو می سوزونه..
همیشه در خوابهایم می آیی ! در بیداری چه اشکالی داشت ؟
مطهر****
چهارشنبه 12 آبانماه سال 1389 ساعت 12:42 ب.ظ
سلام دارم از توی یه کافی نت با هات صحبت می کنم ممنونم از اینکه خبرم کردی خوش حال شدم ممنونم ازت راستی باور کن که مدت ۲هفته بیشتره که به اینتر نت سر نزدم باور کن که منم یه حس و حال غریبی دارم که مانع درس خوندنم می شه ای کاش این حس و حال نابود می شد
آخرین شعر مرا قاب کن و پشت نگاهت بگذار تا که تنهاییت از دیدن آن جا بخورد و بداند که دل من با توست در همین یک قدمی ......................................................... ای قصر دل افروز که منزلگه انسی یا رب مکناد آفت ایام خرابت ......................................................... اینم واسه این که یه ذره بخندی: یه روز یه فیله صاحبشو لخت میبینه؛ میخنده میگه: تو چجوری با این آب میخوری؟
واسه آخرین ترانه دنبال واژه می گردم تو از این سفر می ترسی ولی من بر نمی گردم این سفر یعنی رسیدن به یه اتفاق تازه از تو و از من و از عشق می تونه قصه بسازه با گذشتن تو از من این سفر تموم نمیشه با تو می مونه نگاهم تا همیشه ، تا همیشه آخر جاده تردید یه شروع عاشقانه ست واسه واژه پرنده قفس آخرین ترانه ست قفس قلب تو انگار چشم به راه یه پرنده ست توی این قمار شیرین اونی که باخته برنده ست
میدونستم که باید یه خبرایی باشه حالت خوب نبود که برام فقط یه سلام گذاشتی گرچه نمیتونم کمکی بهت کنم و اهل نصیحت و اندرز هم نیستم ولی هر وقت حالت گرفته بود اولا ننداز گردن کسی دیگه ثانیا روزت رو خراب نکن که همه ی روزا بخشی از زندگین که هم زیبان و هم تکرار نشدنی ثالثا که به فکر آدمایی مثه من بیافت اونوقت درد هات کمی تسکین پیدا میکنه سلامت و بردوام باشی
آنگاه که غرور کسی را له می کنی، آنگاه که کاخ آرزوهای کسی را ویران می کنی، آنگاه که شمع امید کسی را خاموش می کنی، آنگاه که بنده ای را نادیده می انگاری ، آنگاه که حتی گوشت را می بندی تا صدای خرد شدن غرورش را نشنوی، آنگاه که خدا را می بینی و بنده خدا را نادیده می گیری ، می خواهم بدانم،دستانت را بسوی کدام آسمان دراز می کنی تا برای خوشبختی خودت دعا کنی؟
سلام آمی چطوری؟ چی شده؟ چرا آپ نمی کنی؟ نگرانتم بهم خبر بده! خیلی وقته نیستی؟ اپم تونستی بیا! آنکه روزی طلب سوختن از ما می کرد! کاش می آمد و امروز تماشا می کرد!0
پس از لحظه های دراز بر درخت خاکستری پنجره ام برگی رویید و نسیم سبزی تار و پود خفته مرا لرزاند و هنوز من ریشه های تنم را در شن های رویاها فرو نبرده بودم که براه افتادم ...... و پس از لحظه های دراز یک لحظه گذشت برگی از درخت خاکستری پنجره ام فرو افتاد دستی سایه اش را از روی وجودم برچید و لنگری در مرداب ساعت یخ بست و هنوز من چشمانم را نگشوده بودم که در خوابی دیگر لغزیدم..
وای یادم رفت خصوصی نبود!!! تو رو خدا زود پاکش کن تا شمارم پخش نشده!!
سلام
امی جان خوبی؟
ببخشید وقتم کمه به خاطر همین دیر به دیر سر می زنم
البته شما که تحویل نمی گیری
مطلب جدیدت قشنگه
موفق باشی
بای
اپمممممممممممممممممممممممممممممممم
نبینم ناراحت باشی آمی! چی شده؟ یکم قوی باش! نذار مشکلات خوردت کنه!
قوی باش
امید وارم حس و حالی بهت دست بده که دوستش داشته باشی...مثلا اینجوری
سلام مهربون
پیشنهاد میدم دنبال احساسی باشی که از این حس خارجت کنه من هر وقت دلگیر میشم شعر میخونم اینقدر که ...... گاهی غمم بزرگ تر میشه گاهی هم آروم میشم... به قول معروف یا رومی روم یا زنگی زنگ
برقرار باشی
وای ...چه احساس نابی ...چه دل تنگی.............
یه شونه می خوام واسه یه دل سیر گریه

با آرزوی دلی شاد
سلام[لبخند]
وبلاگ بن بست به روز شده است و منتظر نظر شماست[گل]
هیچ دستی وهیچ اغوشی به گرمی اغوش خدا نیست کمی توجه کن گرماشو روی پوستت حس میکنی تکیه کن بهش...
اسمان دلت افتابی و امید بر این که مژه هایت هیچ وقت بارانی نباشد
موفق باشید
زنی را می شناسم من
که در یک گوشه ی خانه
میان شستن و پختن
درون آشپزخانه
سرود عشق می خواند
نگاهش ساده و تنهاست
صدایش خسته و محزون
امیدش در ته فرداست
زنی را می شناسم من
که می گوید پشیمان است
چرا دل را به او بسته
کجا او لایق آنست
زنی هم زیر لب گوید
گریزانم از این خانه
ولی از خود چنین
پرسد
چه کس موهای طفلم را
پس از من می زند شانه؟
زنی آبستن درد است
زنی نوزاد غم دارد
زنی را با تار تنهایی
لباس تور می بافد زنی در کنج تاریکی
نماز نور می خواند
زنی خو کرده با زنجیر
زنی مانوس با زندان
تمام سهم او اینست
نگاه سرد زندانبان
زنی را می شناسم من....
زنی را می شناسم من....
که می میرد ز یک تحقیر
ولی آواز می خواند
که این است بازی تقدیر
زنی با فقر می سازد
زنی با اشک می خوابد
زنی با حسرت و حیرت
گناهش را نمی داند
زنی واریس پایش را
زنی درد نهانش را
ز مردم می کند مخفی
که
یک باره نگویندش
چه بد بختی چه بد بختی
زنی را می شناسم من
که شعرش بوی غم دارد
ولی می خندد و گوید
که دنیا پیچ و خم دارد
زنی را می شناسم من
که هر شب کودکانش را
به شعر و قصه می خواند
اگر چه درد جانکاهی
درون سینه اش دارد
زنی می ترسد از رفتن
که او شمعی ست در خانه
اگر بیرون رود از در
چه تاریک است این خانه
زنی شرمنده از کودک
کنار سفره ی خالی
که ای طفلم بخواب امشب
بخواب آری
و من تکرار خواهم کرد
سرود لایی لالایی
زنی را می شناسم من
که رنگ دامنش زرد است
شب و روزش شده گریه
که او نازای پردرد است
زنی
را می شناسم من
که نای رفتنش رفته
قدم هایش همه خسته
دلش در زیر پاهایش
زند فریاد که بسه
زنی را می شناسم من
که با شیطان نفس خود
هزاران بار جنگیده
و چون فاتح شده آخر
به بدنامی بد کاران
تمسخر وار خندیده
زنی آواز می خواند
زنی خاموش می ماند
زنی حتی شبانگاهان
میان کوچه می ماند
زنی در کار چون مرد است
به دستش تاول درد است
ز بس که رنج و غم دارد
فراموشش شده دیگر
جنینی در شکم دارد
زنی در بستر مرگ است
زنی نزدیکی مرگ است
سراغش را که می گیرد
نمی دانم؟
شبی در بستری کوچک
زنی آهسته می میرد
زنی هم
انتقامش را
ز مردی هرزه می گیرد
زنی را می شناسم من
زنی را....
«سیمین بهبهانی»
سلاممم.نیستی؟؟؟منم نمی دانم چرا همه یه جوری شدند؟؟؟!!!نبینم ناراحتی؟
زندگی همچون بادکنکی است که همیشه ترس از ترکیدن آن،لذت داشتنش را از بین می برد.[گل]
من اسممو از خانومی به مامان مطلقه مو فرفری تغییر دادم. میدونی امی من این آغوشو که ازش نوشتی پیداش کردم اما فاصله من تا اون خیلی خیلی زیاده.. من کجا و اون کجا!!! این بیتر دلمو می سوزونه..
موفق می شی پیداش می شه عزیزم
همیشه در خوابهایم می آیی !
در بیداری چه اشکالی داشت ؟
سلام دارم از توی یه کافی نت با هات صحبت می کنم
ممنونم از اینکه خبرم کردی خوش حال شدم ممنونم ازت راستی باور کن که مدت ۲هفته بیشتره که به اینتر نت سر نزدم
باور کن که منم یه حس و حال غریبی دارم که مانع درس خوندنم می شه ای کاش این حس و حال نابود می شد
آخرین شعر مرا قاب کن و پشت نگاهت بگذار
تا که تنهاییت از دیدن آن جا بخورد
و بداند که دل من با توست
در همین یک قدمی
.........................................................
ای قصر دل افروز که منزلگه انسی
یا رب مکناد آفت ایام خرابت
.........................................................
اینم واسه این که یه ذره بخندی:
یه روز یه فیله صاحبشو لخت میبینه؛
میخنده میگه: تو چجوری با این آب میخوری؟
راستی یه پیشنهاد:
اگه گیر آوردی کتاب صحیفه ی سجادیه ؛ ترجمه ی جواد فاضل رو بخون فکر کنم جواب میده
گفتم چشمم گفت به راهش میدار
گفتم جگرم گفت پر آهش میدار
گفتم که دلم گفت چه داری در دل؟
گفتم غم تو گفت نگاهش میدار....
همیشه شاد زی.
سلام دوست خوش ذوق
وب زیبا وجالبی بود.یه متن داخلش دیدم.اونم شاکار
ادامه ش رو برید عالی میشه.بدرود
هیچ شانه ای تکیه گاه گریه های من نبود
هیچ شانه ای
سلام
حوبی عزیزم؟ این روزا همه دلتنگ ودلگیرند. چه جوری میشه این جا خصوصی گذاشت گلم؟
واسه آخرین ترانه
دنبال واژه می گردم
تو از این سفر می ترسی
ولی من بر نمی گردم
این سفر یعنی رسیدن
به یه اتفاق تازه
از تو و از من و از عشق
می تونه قصه بسازه
با گذشتن تو از من
این سفر تموم نمیشه
با تو می مونه نگاهم
تا همیشه ، تا همیشه
آخر جاده تردید
یه شروع عاشقانه ست
واسه واژه پرنده
قفس آخرین ترانه ست
قفس قلب تو انگار
چشم به راه یه پرنده ست
توی این قمار شیرین
اونی که باخته برنده ست
میدونستم که باید یه خبرایی باشه
حالت خوب نبود که برام فقط یه سلام گذاشتی
گرچه نمیتونم کمکی بهت کنم و اهل نصیحت و اندرز هم نیستم
ولی هر وقت حالت گرفته بود اولا ننداز گردن کسی دیگه
ثانیا روزت رو خراب نکن که همه ی روزا بخشی از زندگین که هم زیبان و هم تکرار نشدنی
ثالثا که به فکر آدمایی مثه من بیافت اونوقت درد هات کمی تسکین پیدا میکنه
سلامت و بردوام باشی
کاش زمان تعریف نمی شد ...
برای خاطرات کودکیمان...
و کاش عددی نبود از اغاز...
برای ساعت عمر کودکیمان...
آنگاه که غرور کسی را له می کنی، آنگاه که کاخ آرزوهای کسی را ویران می کنی، آنگاه که شمع امید کسی را خاموش می کنی، آنگاه که بنده ای را نادیده می انگاری ، آنگاه که حتی گوشت را می بندی تا صدای خرد شدن غرورش را نشنوی، آنگاه که خدا را می بینی و بنده خدا را نادیده می گیری ، می خواهم بدانم،دستانت را بسوی کدام آسمان دراز می کنی تا برای خوشبختی خودت دعا کنی؟
سلام آمی چطوری؟ چی شده؟ چرا آپ نمی کنی؟
نگرانتم بهم خبر بده! خیلی وقته نیستی؟
اپم تونستی بیا!
آنکه روزی طلب سوختن از ما می کرد!
کاش می آمد و امروز تماشا می کرد!0
.♥
.♥
..♥
...♥
....♥
.....♥
......♥......................♥...♥
..........♥.............♥............♥
..............♥.....♥...................♥
...................♥.....................♥
................♥......♥..............♥
..............♥.............♥....♥
.............♥
...........♥
.........♥
......♥
....♥
..♥
.♥
✿✿✿✿✿✿✿✿✿✿
┊ ┊┊ ┊┊ ✿
┊ ┊┊ ✿✿
┊ ┊┊
┊ ✿✿
✿
در ضمن آمی
یه کامنت بدون آدرس هست به اسم آدمک که مال من نیست
با تو وصالی در تنهایی مطلق خویش دارم .
آپدیتم
سلام مهربون
به روزم و خشنود از حضورتون..
پس از لحظه های دراز
بر درخت خاکستری پنجره ام
برگی رویید و نسیم سبزی تار و پود خفته مرا لرزاند
و هنوز من
ریشه های تنم را در شن های رویاها فرو نبرده بودم
که براه افتادم
...... و
پس از لحظه های دراز
یک لحظه گذشت
برگی از درخت خاکستری پنجره ام فرو افتاد
دستی سایه اش را از روی وجودم برچید
و لنگری در مرداب ساعت یخ بست
و هنوز من چشمانم را نگشوده بودم
که در خوابی دیگر لغزیدم..
شاد باشی
باهات کار داشتم عزیزم.
عشق های من
http://japelgroup.blogsky.com/1389/08/17/post-23/