بانــــوی بی قرار

دوستـــم داشته باش اندکی ولی طولانی!



ماسک کوچک کننده بینی ماسک کوچک کننده بینی
ماسک چندکاره مخصوص بینی
پاک کننده، کوچک کننده و فرم دهنده
تکنیکهای تست‌زنی در کنکور
آموزش ویدیوئی کشف گزینه صحیح
(مهندسی معکوس)
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
بی گمان ظهور نزدیک است

آنگاه
خورشید سرد شد

دیگر کسی به عشق نیندیشد
دیگر کسی به فتح نیندیشید
و هیچ کس
دیگر به هیچ چیز نیندیشید

زنهای باردار
نوزادهای بی سر زاییدند

نان نیروی شگفت رسالت را
مغلوب کرده بود
پبغمبران گرسنه و مفلوک
از وعده گاههای الهی گریختند

و بر فراز سر دلقکان پست
و چهره وقیح فواحش
یک هاله مقدس نورانی
مانند چتر مشتعلی می سوخت

مردان گلوی یکدیگر را
با کارد میدریدند
و در میان بستری از
خون

با دختران نا بالغ
همخوابه میشدند
آنها غریق وحشت خود بودند
و حس ترسناک گنهکاری
ارواح کور و کودنشان را
مفلوج کرده بود 

فروخ فرخ زاد

نوشته شده در سه شنبه 1 آذر ماه سال 1390ساعت 09:47 AM توسط آمی نظرات (13)

خوبم !!!

   

درست مثل مزرعه ای که محصولش را ملخ ها خورده اند. 

  

دیگر نگران داس ها نیستم...دنیام تاریک نیست..سیاه نیست..! 

 

شب نیست..! 

 

 

امـــــــــــــا غرق ســــــکوته..!!! 

  

 

 

 

 

 

 

نوشته شده در پنجشنبه 6 مرداد ماه سال 1390ساعت 09:53 AM توسط آمی نظرات (44)

سلاااااااااااااااام  خوبین؟؟؟دلم واسه همتووووووون تنگ شده بود.  لازمه که یه توضیح کوچولو بهتون بدم .راستشو بخواین این چند وقت از بس کار داشتم که حتی وقت نکردم ۲۶تیرماه که تولد ۱ سالگی وبلاگم بود آپ کنم........امروز تقریباٌ بیکار شدم واس همین گفتم بعد از این همه مدت آپ کنم بعدشم به همه دوستام یه سر بزنم البته اگه منو یادشون نرفته باشه........یه چیزه دیگه ام بگم با اجازه صاحب خونم وقت دارم فعلاٌ تو همین وبلاگ بمونم اثاث کشیم کنسل شده البته فعلاٌ...خیلی دوست دارم مثل اولا وقت کنم حداقل ماهی یک بار آپ کنم ولی خوب بعضی وقتا همچین چیزای پیش میاد دیگه..به هر حال همتونو دوست دارم بازم میگم دلمم واسه همتون تنگ شده بود.  

 

 

 

                                 *********************************************                  

 

مرا سرد کردی از خویش..از احساس....که حالا بجای دلبستن،یخ بسته ام

آهای!!!!!!

دگر روی احساس  زیبایم پا مگذار،که لیز میخوری.........!!

 

نوشته شده در سه شنبه 28 تیر ماه سال 1390ساعت 10:23 AM توسط آمی نظرات (17)

سلام خوبین؟؟؟ 

 

منم خوبم  بدون هیچ حاشیه ای میرم سراصل مطلب میخوام اثاث کشی کوچیک کنم. دلایل زیادی واس اثاث کشیم دارم.راستشو بخواین میخوام یه وبلاگ تو بلاگفا درست کنم هرچندتیر ماه وبلاگم یک ساله میشه اولش بی خبرخواسم برم دیگه نیام ولی بعدش دلم نیومددوستای واقعا‌‌ خوبم ازدست بدم واسه همین گفتم وقتی اثاث کشی کردم آدرس وب جدیدمو تو وبلاگ قدیمیم بزارم.فقط یه کمک کوچیک ازتون میخوام  البته اگه میشه راستش من خودم چندتا اسم واس وبلاگ جدیدم انتخاب کردم اگه شما هم کمکم کنین چندتااسم دیگه بهم بگین یه دنیا ممنون میشم 

  

  

**********************

 کج میشوم ..
اونقدر کج که شیب 45 درجه میسازم با زمین...
تا همه ی فکرا قبل از رسیدن به مغزم سُر بخورن و بریزن روی زمین...
به شرطی که این بار دیگه کاسه ای زیرشون نذاری...

نوشته شده در دوشنبه 16 خرداد ماه سال 1390ساعت 7:25 PM توسط آمی نظرات (41)

وقتی نتوانستی حکومت کنی

 

گناهش را گردن روسپیان بینداز

 

که دیوارشان کوتاه است

 

حالا دوباره دیواری بلند بساز... 

 

 

نوشته شده در سه شنبه 3 خرداد ماه سال 1390ساعت 11:24 AM توسط آمی نظرات (29)

سلام خوبین؟؟ دلم واسه همتون تنگ شده بود چه اونایی که یه جورایی باهاشون در تماسم چه اونایی که اصلا ازشون خبر ندارم در کل دلم واسه تک تکتون یه ذره شده بود.خیلی دوست داشتم آپ کنم  به دوتا دلیل نشد یکی اینکه کارامون یه مقدار زیاد بود دوم اینکه  دنبال یه چیز جدید میگشتم تا دیشب آبجی جونم با چیزی که ازیکی از دوستم تعریف کرد با خودم گفتم هم ممکن واسه شما جالب باشه هم ناراحت کننده هم  یه جورایی خنده دار هم اعصاب خورد کن و خیلی چیزای  دیگه....

 

تعصب خرکی

 

دیشب آبجی جونم رفته بود که به یکی از دوستام یه سر بزنه و یه حال و احوالی بپرس  که متوجه شد دوست جونی خودم که یه خانوم تپلی بود کاملا" آب رفته وقتی ازش جریان و پرسیدی که چرا اینقدر لاغر شدی اونم گفت: 

توعید واسه عروسی رفته بودن(...این نقطه چینا اسم اون شهرست)داداش دوستم که 26 سال بیشتر نداشت  و تازه داماد بود و خانومش باردار بود ... ازشانس بدش میخواست بره دست به آب بازم از شانس بدش نگو حمام ودستشویشون یکی بود ودرش یه جورایی خراب  بود دخترخانواده ام تو حمام مشغول استحمام بود که این تازه داماد بخت برگشته بی هوا در وباز میکنه میبینه بله یکی داره حمام میکنه بلافاصله در ومی بنده و تا میخواد برگرده داداشای دختره این صحنه رو میبینن و میگن که تو با آبجی ما توی حمام بودی پسره قسم آیه و قرآن که من توی حمام نبودم اشتباه شد دخترم هر چی قسم خورد که بنده ی  خدا اشتباهی درو باز کرده بود این داداشای تعصب خری گوششون بدهکار نبود با زورو اسلحه دعواو بزن بزن و.....پسرو مجبور کردن که با خواهرشون ازدواج کنه.... دیگه خودتون میتونینن ادامه ماجرا رو حدس بزنیین قهر زن اول و پا درمیونی بزرگتراوهزارتا چیزای دیگه....حالا خانم اولی با خانم دومی هر دو توی یه خونه دارن زندگی میکنن و......(فکرشو بکنیین این تعصبای مسخره وخرکی چه کارایی که نمیکنه واسه همین سال 90 واس دوست بدبخت من بدترین سال بود بخاطر همین از ناراحتی لاغر شده بود.خوب حق داره داداش 26 سالش اول زندگی با 2 تا زن با این خرجای سنگین زن اولشم باردار باشه ....وای حتی فکر کردنشم زجر آوره...)

 

 

پس نتیجه میگیریم هر جا که میخواستیم بریم دست به آب قبلش یه اهن اوهونی  سرفه ای بکنیم یا دری چیزی بزینم تا همچین بلایی سرمون نیاد.وای بچه های فکرشو کنیین به جای دختره مامان خانواده تو حمام بود اون وقت چی میشود؟؟؟؟؟؟؟؟

نوشته شده در یکشنبه 28 فروردین ماه سال 1390ساعت 6:31 PM توسط آمی نظرات (49)


Design By : Pichak

LinkDump
Archives
Links
Specific
Design
Others